ثانیه هشتم
پلک زدم تا اشکم بچکه . برای بار هزارم گفتم : "بالاخره دلش تنگ میشه ."
پلک زدم تا اشکم بچکه . برای بار هزارم گفتم : "بالاخره دلش تنگ میشه ."
دو اینکه تو دانشگاه یه نیمچه مراسم گرفتند برای قیصر .... حالا منم رفتم کنار یکی از بچه های تئاتر نشستم و دوتایی زار زار گریه کردیم . میلاد عرفانپور و سیار و مودب و داوودی و چند نفر دیگه هم بودن . به یاد موندنی شد .
سه اینکه زده به سرم . دیوانه شدم اصلن . تو حال خودم نیستم . پریروز یکی از نزدیک ترین آدمای زندگیم بهم گفت من این همه با تو بودم ولی الان به جرئت می گم عجیب ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم .
نمی دونم چرا هر چی آدما بیشتر بهم نزدیک میشن کمتر منو می فهمن . تقصیر کسی نیست . فقط مشکل اینجاست احساس تنهایی باعث میشه روان آدم مختل بشه . برای دیگران غیر قبل پیش بینی بودن اشکال نداره ولی وقتی خودتم نتونی خودتو پیش بینی کنی اوضاع بهم می ریزه .
چهار نداریم .
پنج اینکه اینا رو هفته ی پیش نوشته بودم .
شش اینکه امسال توفیق داشتم در مراسم هیئت رزمندگان اسلام شرکت کنم و باید بگم فوق العاده بود . سال های قبل چرا نمیرفتم اونجا ؟! نمیدونم .
هفت رو تقدیم می کنم به دوست عزیز تر از جانم . ای کاش مناسبت های زندگیم اینقدر برام تلخ نبود . منتظر زمستونم ...
امروز بابا طبق معمول توصیه جالبی کرد . بهم گفت همین طوری و مثل کتاب خوندن عادی مقتل نخونم . دلایل رو نمی گم .
آخرشم اینکه دعا کنید بتونم از پس بعضی افراد تو دانشگاه بربیام ...
با هزار تا دوندگی و صحبت و پیگیری ، تونستم کارگاه تئاتر و راه بندازم ، اونوقت یکی از همه جا بیخبر امشب زنگ زده میگه باید کارتو متوقف کنی وگرنه بهت گیر میدن من نگرانتم ! خب شما بد نیست یه سر بزنی دانشگاه ببینی چه خبره . منو دبیر کردن یک ماهه دارم وظایف انجام نشده ی تورو انجام میدم ، اونوقت شما میگی هفته ی دیگه بشینیم دبیر تعیین کنیم ؟! بعضی وقتا از آرامش خودم تو برخورد با دیگران ناراحت میشم . جواب بعضیارو باید داد . چون خوب نفهمیدن یه چیزایی رو .
روحم خسته بود . بارون ِ دیروز حالمو جا آورد . دلم می خواد یه روزی برسه که دیدن بارون خوشحالم کنه . خیلی .
میدترم ِ زبان عالی شد نمره ام . اول شدم تو کلاس .
به دلیل مصرف بی رویه ی شکلات پوستم حساسیت نشون داده ، باید یه جایگزین خوب پیدا کنم . دلم برات تنگ می شه شکلات جونم :(
سر رسید نمی نویسم . باید بعضی چیزارو ثبت کنم جایی . مطالعه هم ندارم . این روزمرگیه . روز-مرگی .