ثانیه هشتم

سرمو گذاشتم روی دستم ، دستمو تکیه دادم به نیمکت . سرد و خیس بود . نفس عمیقی کشید و پاهاشو انداخت روی هم . دست به سینه شد و گفت : "خیلی سرد شده ." می خواست من اخم نکنم . ولی دست خودم نبود . "به این هوا می گن دونفره !" بازم جواب ندادم . "برگردیم؟"

پلک زدم تا اشکم بچکه . برای بار هزارم گفتم : "بالاخره دلش تنگ میشه ."

و من چقدر ساده ام ...

یک اینکه ویندوز لپ تاپ به فنا رفته و دادمش علی ببینم چکارش می کنه . خوشحالم که متوجه شدم بهش معتاد نیستم و دلبستگی زیادی بش ندارم . وقتی زنده ام یعنی همین دیگه !

دو اینکه تو دانشگاه یه نیمچه مراسم گرفتند برای قیصر .... حالا منم رفتم کنار یکی از بچه های تئاتر نشستم و دوتایی زار زار گریه کردیم . میلاد عرفانپور و سیار و مودب و داوودی و چند نفر دیگه هم بودن . به یاد موندنی شد .

سه اینکه زده به سرم . دیوانه شدم اصلن . تو حال خودم نیستم . پریروز یکی از نزدیک ترین آدمای زندگیم بهم گفت من این همه با تو بودم ولی الان به جرئت می گم عجیب ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم .

نمی دونم چرا هر چی آدما بیشتر بهم نزدیک میشن کمتر منو می فهمن . تقصیر کسی نیست . فقط مشکل اینجاست احساس تنهایی باعث میشه روان آدم مختل بشه . برای دیگران غیر قبل پیش بینی بودن اشکال نداره ولی وقتی خودتم نتونی خودتو پیش بینی کنی اوضاع بهم می ریزه .

چهار نداریم .

پنج اینکه اینا رو هفته ی پیش نوشته بودم .

شش اینکه امسال توفیق داشتم در مراسم هیئت رزمندگان اسلام شرکت کنم و باید بگم فوق العاده بود . سال های قبل چرا نمیرفتم اونجا ؟! نمیدونم . 

هفت رو تقدیم می کنم به دوست عزیز تر از جانم . ای کاش مناسبت های زندگیم اینقدر برام تلخ نبود . منتظر زمستونم ...

امروز بابا طبق معمول توصیه جالبی کرد . بهم گفت همین طوری و مثل کتاب خوندن عادی مقتل نخونم . دلایل رو نمی گم .

آخرشم اینکه دعا کنید بتونم از پس بعضی افراد تو دانشگاه بربیام ...

بار دیگر ...

این هوای سرد و این آسمان ِ گرفته و ابری من را هر سال یاد تو می اندازد . هنوز که هنوز است آسمان ِ آبی ات را فراموش نکرده ام ، کافیست چشم هایم را ببندم و تصورت کنم . خیال ِ من از پشت ِ پنجره ی اتاقم آغاز می شود . همان جایی که می ایستادم و بارش باران را تماشا می کردم . همان جایی که در ِ ورودی ِ خانه معلوم بود و همیشه منتظر ِ عزیزی بودم که از راه برسد . شهر ِ مهربان ِ من بودی و هنوز هم هستی . هر جای ِ دنیا که باشم پاییز و زمستان را با یاد تو سپری می کنم . به یاد برف های دست نخورده ی خیابان های کوچکت ، به یاد آدم های مهربانت ، به یاد سکوتت و این همه رمز و راز سالیان که در دلت نگه داشته بودی و من چقدر تاریخت را دوست دارم . خلوتی و امنیتت را جای دیگری سراغ ندارم . کمبود نگاه مردمانت را ، آرامش ِ ساعت های شلوغی ات را و حتی مسیر های کوتاه ِ تاکسی های خطی ات را در تهران احساس می کنم . من فرزند تو محسوب نمی شوم ، اما خواهر ِ دختران ِ با احساس و صادق و پاک و معصومت شدم و به این دلبستگی ِ خودم می بالم . بغض ِ من را از همین راه ِ دور ببین و دعوتم کن که دلتنگت شدم . من پاییزت را می خواهم ، سرمای دلپذیر زمستانت را می خواهم . من هوای تو را می خواهم ، نهاوند .

باید عقلمو از دست داده باشم . وگرنه دلیلی نداره این وقت شب بیدار باشم . من به خواب نیاز دارم . خیلی . کسر خواب آدمو از پا درمیاره . باید به خودم استراحت بدم . فردا علی میاد تهران . میریم بیرون باهم . هم اتاقیم بیداره داره sms بازی میکنه . هوای اتاق گرمه . حالم خوب نیست . یه نفر خیلی ذهنمو مشغول کرده . از خودم دارم تعجب می کنم . بهتره دیگه چیزی ننویسم . سریال داوینچی اذیتم می کنه . نبوغ آدما منو به وجد میاره . من دلم یه جای امن می خواد . همین الان .

بالاخره با تیم تحقیقاتی جلسه ای تشکیل دادیم و نتیجه این شد که روی شیشه کار کنیم . بچه ها اطلاعات خوبی دارن . از همکاری با آدمای با انگیزه لذت می برم . قصد داریم یه ست لایتینگ برای دکوراسیون داخلی خونه بزنیم ، امیدوارم کارمون خوب پیش بره . یه سر باید برم لاله زار تحقیق میدانی انجام بدم . داریم با مسئولامون صحبت می کنیم بلکه راضی بشن ساناز برگرده گروه خودمون . نمیدونم چرا هر چی میگیم میخوایم باهم کار کنیم درکمون نمیکنن ! این هفته از طرف سازمان صنایع دستی یه نماینده توی جلسه شرکت می کنه . جلسه ی مهمیه برای گروه ها .

با هزار تا دوندگی و صحبت و پیگیری ، تونستم کارگاه تئاتر و راه بندازم ، اونوقت یکی از همه جا بیخبر امشب زنگ زده میگه باید کارتو متوقف کنی وگرنه بهت گیر میدن من نگرانتم ! خب شما بد نیست یه سر بزنی دانشگاه ببینی چه خبره . منو دبیر کردن یک ماهه دارم وظایف انجام نشده ی تورو انجام میدم ، اونوقت شما میگی هفته ی دیگه بشینیم دبیر تعیین کنیم ؟! بعضی وقتا از آرامش خودم تو برخورد با دیگران ناراحت میشم . جواب بعضیارو باید داد . چون خوب نفهمیدن یه چیزایی رو . 

روحم خسته بود . بارون ِ دیروز حالمو جا آورد . دلم می خواد یه روزی برسه که دیدن بارون خوشحالم کنه . خیلی . 

میدترم ِ زبان عالی شد نمره ام . اول شدم تو کلاس .

به دلیل مصرف بی رویه ی شکلات پوستم حساسیت نشون داده ، باید یه جایگزین خوب پیدا کنم . دلم برات تنگ می شه شکلات جونم :(

سر رسید نمی نویسم . باید بعضی چیزارو ثبت کنم جایی . مطالعه هم ندارم . این روزمرگیه . روز-مرگی .

مسابقه !

قرار گذاشتیم تو اتاق هر کی زودتر ازدواج کرد این لیوان ها رو من بهش کادو بدم ! 

دیالوگ


- من برای چی اینجام ؟

- اومدی منو ببینی .

- چرا باید تو رو ببینم ؟

- چون دوسم داری .

- چرا دوست دارم ؟

- چون من دوست دارم .

- تو یکی دیگه رو دوست داری ... 

   کات .

اینجا بغلش می کنه و نمی ذاره گریه کنه :)