من حتی به عصر دایناسور ها هم راضی ام . لباس های آن موقع ؟ نه . فکرش را هم نکن . فقط با مانتوی کوتون و کفش تیمبرلند حاضرم تخم دایناسور را برای صبحانه بخورم . به کمتر از این راضی نیستم . بله .
حالم خوب نیست . حال کسی رو دارم که مریضه و باید دارو بخوره ، اما نمی تونه مزه ی دارو رو تحمل کنه . حاضره درد بکشه اما حاضر نیست یه لحظه درد آمپول رو تحمل کنه . یعنی اون براش سختتره . چه حال مزخرفی . چه دنیای بیخودی واقعا . فقط دوست دارم فرار کنم . از دیدن و شنیدن این دنیای مزخرف فرار کنم . یه کتاب بگیرم دستم و بخونم و غرق بشم و دیگه نه بشنوم و نه ببینم . یه کتاب سنگین . یه چیزی از تولستوی . نه حتی گنده تر . الان پتانسیل خوندن پروست دارم حتی . کسل کننده ترین کتاب هم که باشه باز برام بهتر از فکر کردنه . آه خدایا . یه روزی این فکر کردن جون منو ازم میگیره من می دونم . یه روزی میفتم تو چاه خیالبافی . یه روزی گم میشم توش دیگه ام پیدام نمیشه . باید دست بردارم . دست بردارم .
علی امشب از مریض های بخش روان حرف میزد . خیلی برام جالب بود . دوست داشتم یه زمانی روانشناس بشم . خداروشکر که نشدم . خداروشکر که مسیر زندگیم عوض شد . وگرنه خودم هم میفتادم تو یکی از همین ..... . خودتون میدونید دیگه .
دنیای مزخرفیه واقعا . در عرض چند ثانیه زلزله میاد و همه چیو عوض میکنه . دیگه زمین زیر پات امن نیست . دیگه آدم سابق نمیشی . مردم میریزن تو خیابونا . خیابونا هم امن نیست . بلاگفا امن نیست . قلب منم دیگه امن نیست .
حالم خوب نیست . نه ازون ادایی ها . نه ازون حال بدای غم انگیز . دلم یه دوست همیشگی میخواد . باحال . بامرام . که بفهمیم همدیگرو . هیچ وقتم بی دلیل نره و پیداش نشه . مرسی اه .
شب بخیر بلاگفای متروکه . شب بخیر دوست قدیمی .