از تمام شدنش لذت ميبرم . راحت شدم و فارغ. خوشبختي يك بار ديگر مرا گير انداخت. همينقدر باورنكردني.

با خودم تكرار ميكنم . اين فقط يك مكانيسم دفاعي در برابر استرس و اضطرابه . همينو بس . هيچ چي وجود نداره . هيچي واقعي نميشه . همه چي فقط يه خيال بافي بچه گانه اس . هرچقدر شيرين و دوست داشتني ، در آينده خاطره ي كابوس وارى ميشه . پس با خودم تكرار ميكنم . اين فقط يه مكانيسم دفاعيه . و من بايد با خودم روراست باشم . بعدا شايد نوشتم چه مرگم شده .

حال مزخرف ما هيچ هم خوب نيست . شما هم باور كنيد .جدي هم بگيريد . كاري هم نكنيد .زودتر زمان بگذرد لطفا . سپاس .

فردا باید روز جالبی باشه . من و تن تن می خوایم باهم بریم شرکت . تن تن بیچاره روز اولیه که میره شرکت . درنتیجه الان استرس داره . ولی من بهش گفتم که نداشته باشه ، الانم داره از خودش سلفی میگیره . دوست خوبیه . حال ادمو خوب می کنه . خوشحالم که فردا باهام میاد شرکت . دیگه احساس تنهایی نمی کنم . به نیروهای جدید میگم بچه ها تن تن ، تن تن بچه ها . بعد خانم حاجیان سریع باهاش گرم میگیره و من می خندم . تن تن جون امیدوارم خوشت بیاد از اونجا .

یعنی بعد از تعطیل شدن تلگرام و اینستاگرام ممکن است به عصر بلاگفا برگردیم ؟ من که استقبال می کنم . حتی اگر لازم باشد مثل قبلا ها لباس بپوشم . در این حد راضی ام . 

من حتی به عصر دایناسور ها هم راضی ام . لباس های آن موقع ؟ نه . فکرش را هم نکن . فقط با مانتوی کوتون و کفش تیمبرلند حاضرم تخم دایناسور را برای صبحانه بخورم . به کمتر از این راضی نیستم . بله .

عاقل تر باش .

خیلی ساده .

کاش الان اینجا نبودم .

غم انگیز بود که وقتی اومدم بلاگفا رو تو مرورگر بزنم نشناختش . منی که همیشه اولین جایی که سر میزدم اینجا بود . چقدر دلم برای وبلاگ خوندن، کامنت گذاشتن های اینجا تنگ شده . اینجا نظرات همه واقعی بودن . همه فکر شده بودن . چقدر خوب بود اینجا . با اینکه می دونم اینجا نوشتن دیگه امن نیست ، میدونم که ممکنه بلاگفا کلا نابود بشه و همه ی وبلاگ ها رو با خودش ببلعه و بره ف اما باز هم برای خودم اینجا بهترین جای نوشتنه . کسی نمی خونه . کسی اهمیت نمیده . در عین حال هم منتشر شده . یعنی انگار حرفتو زدی ولی کسی نشنیده . واقعا آدم چه چیزی میخواد بهتر از این ؟ هیچی . 

حالم خوب نیست . حال کسی رو دارم که مریضه و باید دارو بخوره ، اما نمی تونه مزه ی دارو رو تحمل کنه . حاضره درد بکشه اما حاضر نیست یه لحظه درد آمپول رو تحمل کنه . یعنی اون براش سختتره . چه حال مزخرفی . چه دنیای بیخودی واقعا . فقط دوست دارم فرار کنم . از دیدن و شنیدن این دنیای مزخرف فرار کنم . یه کتاب بگیرم دستم و بخونم و غرق بشم و دیگه نه بشنوم و نه ببینم . یه کتاب سنگین . یه چیزی از تولستوی . نه حتی گنده تر . الان پتانسیل خوندن پروست دارم حتی . کسل کننده ترین کتاب هم که باشه باز برام بهتر از فکر کردنه . آه خدایا . یه روزی این فکر کردن جون منو ازم میگیره من می دونم . یه روزی میفتم تو چاه خیالبافی . یه روزی گم میشم توش دیگه ام پیدام نمیشه . باید دست بردارم . دست بردارم . 

علی امشب از مریض های بخش روان حرف میزد . خیلی برام جالب بود . دوست داشتم یه زمانی روانشناس بشم . خداروشکر که نشدم . خداروشکر که مسیر زندگیم عوض شد . وگرنه خودم هم میفتادم تو یکی از همین ..... . خودتون میدونید دیگه .

دنیای مزخرفیه واقعا . در عرض چند ثانیه زلزله میاد و همه چیو عوض میکنه . دیگه زمین زیر پات امن نیست . دیگه آدم سابق نمیشی . مردم میریزن تو خیابونا . خیابونا هم امن نیست . بلاگفا امن نیست . قلب منم دیگه امن نیست . 

حالم خوب نیست . نه ازون ادایی ها . نه ازون حال بدای غم انگیز . دلم یه دوست همیشگی میخواد . باحال . بامرام . که بفهمیم همدیگرو . هیچ وقتم بی دلیل نره و پیداش نشه . مرسی اه .

شب بخیر بلاگفای متروکه . شب بخیر دوست قدیمی .