اگر کسی به من پیشنهاد بدهد که یک روز را در گذشته بمانم و برگردم ، من بی درنگ روزی را انتخاب خواهم کرد که توی آبادی هستم . خیلی بچه بودم، شاید هنوز مدرسه نمی رفتم . از شهر می آمدیم آبادی پیش دادا . پیش بابابزرگ . شب را آنجا می خوابیدیم و صبح می شد . آفتاب تازه طلوع می کرد که من زود تر از مادرم بیدار می شدم و می دویدم توی حیاط . دادا توی حیاط یک گوشه ای آن ور حیاط که بعدا همان جا حمام ساختند نان می پخت . می نشستم کنارش تا برایم یک خمیر گرد کوچک روی ساج بگذارد و وقتی پخت به من بدهد . نان کوچکم را می گرفتم و می خوردم . همه را خوب به خاطر دارم ... دو تا اتاق پوشیده از گل و گچ ، تیرهای چوبی سقف ها ، بوی نم ... عکس امام که داشت با لبخند بچه ای را می بوسید ، توی یک قاب زرد فلزی کوچک . چوب رختی چوبی لوزی شکل ، سماور نفتی و قسمت پایین اتاق که به نوعی آشپزخانه بود ، پنجره های بلند و بزرگ اتاق ها که پوسیده بودند از بس که قدیمی بودند ، و بتونه کاری کنار شیشه ها ... رخت خواب ها ... و ماشته ها...ماشته های قرمز چهارخانه و بوی نم .
می توانستم با برادر توی حیاط بازی کنم ، و اگر هم نخواستم بروم سر چشمه . چشمه ی دوست داشتنی . زلال . بکر . پاهایمان را می گذاشتیم توی آب سرد چشمه و راه می رفتیم . شاید کسی اذیتمان می کرد . شاید هم بچه های دیگری که از شهر می آمدند با ما بازی می کردند . و ما همه مثل هم بودیم . دنیایمان یکی بود و چقدر گاهی اوقات دلتنگ آن بازی ها می شوم . لباس هایمان خیس می شد . از ترس تنبیه شدن خانه نمی رفتیم . همانجا می ماندیم تا خشک شویم . زن ها را نگاه می کردم که سر چشمه بعد از ظهر ها لباس می شستند . ظرف شستنشان را تماشا می کردم . بعضی ها خیلی تمیز بودند بعضی نه . پیراهن های بلند و تیره ی زنها ، و بلوزدامن های دخترها را خوب خاطرم هست . بعضی ها از ما سوال می کردند و با ما حرف می زند . و من حتی نمی دانستم کدام سوال ها را نباید جواب بدهم . شاید هم می دانستم . نمی دانم . از ما می خواستند شعر بخوانیم . قرآن بخوانیم . مهربانی هایشان را دوست داشتم . آخ که من چقدر چشمه را و آدم هایش را دوست داشتم ...
برمی گشتیم خانه . خسته و گرسنه . با لباس هایی نه چندان تمیز . دادا جوجه و مرغ داشت بعضی وقت ها . با آن ها بازی می کردم . چقدر دوست داشتم هیچ وقت به خانمان برنگردم و همانجا تا ابد بمانم .ظرف ها را توی حوض می شستند و شب ها اگر هوا سرد بود شیشه های داخل خانه بخار می کرد و ما رویش نقاشی می کشیدیدم . با دختر دایی ها و بقیه بزرگ تر ها توی همان اتاق بودیم و چقدر دلمان خوش بود . چقدر دنیا کوچک بود . فقط به اندازه همان دو تا اتاق .
شب را اتاق بغلی می خوابیدیم . و اگر تابستان بود پنجره ها را باز می گذاشتیم . صدای سگ ها نیمه شب بلند می شد و آن قدر صدایشان نزدیک بود که من وحشت می کردم و از ترس خوابم نمی برد . اصلا از کی من از سگ ها دیگر نترسیدم ؟
ای کاش میشد همین روز در گذشته مدام تکرار شود و من همانجا بمانم . هرچند می دانم ، آدمیزاد قدر داشته هایش را هیچ وقت نخواهد دانست . و همیشه در تلاش است که از موقعیت فعلیش فاصله بگیرد . و این متناقض ترین خواسته انسان است .
به گردو نگاه می کنم و می گویم ، چه کنم تابرایت روزهای رنگی بسازم ؟ و نه توی این چهاردیواری محبوست کرده باشم ... چه کنم ؟
عنوان را شما بدهید .