آدم ها برایم شبیه تابلو های ناتمام می شوند . تابلو آغاز می شود ، رنگ ها با هم مخلوط می شوند و کم کم تابلو جان می گیرد . معمولا نقطه ی اوجی وجود دارد ، اما بعدا معلوم می شود که کجا و کی بوده . بعد از مدتی ، در یک لحظه ی نا معلوم ، دقیقا همان وقتی که فکرش را نمیکنم ، کسی از کشیدن تابلو دست می کشد . کسی از پیام دادن دست می کشد . کسی - که من هم هستم - نمی تواند فقط یک تماس ، یک تماس تلفنی ساده بگیرد . تابلو خشک می شود . می رود توی انباری . گرد و خاک روی آن می نشیند و تبدیل می شود به یک کار نا تمام ، یک آدم ناتمام که یادش و دیدنش فقط باعث ناراحتی و غصه است . از این آدم ها در زندگیم دارم و خودم هم تابلوی ناتمام خیلی ها هستم . کسی را می خواهم که راهنماییم کند . تابلوی خشک شده را چطور می شود آماده به کار و تمام کرد ؟ با آدم هایی که مطمئن هستند که من بی معرفت هستم چطور می شود آشتی کرد ؟ 

راهی وجود دارد که همدیگر را قضاوت نکنیم ؟