خیلی عجیب است . روزهاست که می خواهم برایت بنویسم ، اما نه اینجا . هنوز هم مطمئن نیستم که اینجا را بخوانی ، اما خب . آدم خوشبینی هستم و الان در کمال تعجب و دلهره برایت می نویسم .... سلام .

سلام....سلام خاله سعیده . این اسمی بود که برایت گذاشته بودیم . خیلی قبل ازاینکه خاله ی نیکا بشوی . خیلی قبل از اینکه کسی تو را خاله صدا کند . ما میگفتیم خاله و خودت می دانی که همه چقدر از داشتنت خوشحال بودیم . 

می خواستم بخوابم ، اما تصمیم گرفتم بلاگفا را چک کنم . و خدا می داند که امروز به تو فکر می کردم . نه امروز ، که هر روز . تنها چیزی یادم نمی رود ، تنها غمی که فراموش نکرده ام تو هستی . دلم می خواست اینجا بودی و خوشحالی من را می دیدی . خانه ام را میدیدی . توی همین لحظه ، اشک هایم را برای خودت...آه ..

تو رفیق ما بودی . ما شاید دوست تو . منظورم از ما ، من و علی است . ما دیگر تو را نداریم و من بیشتر از این ناراحتم که کلمات برایم جفت و جور نمی شوند . مدتهاست این بلا سرم آمده . 

دلم می خواست بدانی با اینکه رفته ای ، با اینکه خیلی اتفاقها افتاد ، هنوز خاطراتت اینجا هستند . و من بدون توجه به این اینکه بعدا چه پیش خواهد آمد به تو می گویم که دوست دارم روزی تو را ببینم ، خوشحال ، با همان خنده ی همیشگی ، با همان نگاه ، در حالی که باز هم برایم حرف می زنی و با هم ریز ریز می خندیم و چای می خوریم . می دانی . از من بپرسی می گویم زمان خیلی چیزها را تغییر خواهد داد و باد همه چیز را با خود خواهد برد . 

از دلتنگی گفتن و غصه خوردن و آه کشیدن و گریستن ، شاید کار همیشه ی من بوده ، اما من تغییر کرده ام . بله . برای تو . برای عمویمان . برای خودمان گریه کردیم . اما راستش را بخواهی ، دوست داشتن هیچ ربطی به هیچ قضیه ای ندارد . 

حال و روزت را نمی دانم . اصل حالت را هم . اما همیشه برایت دعا می کنم . همیشه .