The Bullet That Saved The World

She is alive inside us and there is nothing that Windmark can do about her because the LOVE that we can share with her now , is irrelevant to SPACE and TIME even to them .. and i know that our hearts are broken and that is hurt , but that's whats makes us HUMAN
"EMOTION IS OUR STRENGTH"


کجای این کابوس*

خواب دیدم . خواب می بینم نزدیک همیم . همه چیز غیر عادی است . از رنگ ها و صدا ها و لباس ها گرفته تا بغض من و چشم های تو و حال دل هایمان . همه چیز قرمز و تاریک و بی روح و ترسناک است . تو دست راستت را می گذاری روی کتف چپ من ، نزدیک گردنم و هلم می دهی . عقب می روم و همه ی رنگ ها با هم مخلوط می شوند و من گریه می کنم و میبینم بیدارم .

تا حالا دوبار این خواب را دیده ام . دوبار ، برای دیدن همچین خوابی ، خیلی زیاد است . چرا هلم دادی ..


*کجا گمت کردم / رضا یزدانی

ثانیه هفتم

 

حالا چون این ثانیه هفتم است باید چیز خاصی بنویسم ؟ یا نه ؟

مدتی بعد خبر داد که پست وبلاگش راجع به من نبوده و در مورد عشق جدیدش نوشته . گفته بود شبیه هم هستید برای همین اشتباه متوجه شدی . خب . سوال اساسی اینکه اگر من را دوست نداشتی چرا او را می خواهی ؟!

برایش نوشتم که باز هم شکستم . چیزی بگو تا گریه نکنم . چیزی نگفت . توقع بیجایی از او داشتم . او با تمام وجودش از دیدن رنج و عذاب من لذت می برد . یک بار ندیدم از ناراحتی من ناراحت شود .

هوا گرم است و من به هم ریخته و احساسات جریحه دار و... انتظار دارید داستان را خوب بنویسم ؟!!

ثانیه ششم

 

- "کفشاتو خیلی دوس دارم."

- "جواب سوالمو بده !"

- آخه کفشاتو خیلی دوس دارم !"

آهی می کشم و پاهایم را روی هم می اندازم . اصلا عوض نشده . همیشه با خوش بینی احمقانه ای انتظار می کشم تحولی در موردش رخ دهد که کمی من را راضی کند . گاهی حس می کنم دلم باید خنک شود از چیزی . در پنجمین سال آشناییمان هستیم و هنوز تغییری ندیدم . البته می دانم من عاشق همین ثابت بودنش هستم ، چیزی که در بیرون به چشم نمی آید . حتی تنوع طلبی اش را هم می گذارم به حساب منطق های بی خودی که برای خود دارد و من از آن سر در نمی آورم . طبیعت من می گوید فقط یکی را عاشق باش و طبیعت او ... اصلا چرا الان به این مسائل فکر می کنم ؟ باید بیشتر در مورد "دیر" شدن فکر کنم . هنوز یاد نگرفته ام که ...

- "حیف که روش رنگ ریختی."

- "چی می گی؟"

- "روی کفشت رنگ ریختی .ببین . مشکی این طرف براقه ."

دستش را دراز می کند طرف کفشم . هفته ی پیش داشتم برای بار سوم تلاش میکردم صورتش را روی بوم بکشم . یک پرتره ی محو از رنگ های سرد . یک چیزی شبیه دروغ های غیر عمدی که به من گفته بود . می خواستم صورت واقعی اش را بکشم و روبروی خودم بگذارم . این کاری بود که دکترم پیشنهاد داده بود . اما هر بار تابلو را خراب کرده بودم . همیشه هم برای کشیدن چشم هایش دچار مشکل شده بودم . نمی شد چشم هایش را محو کشید . و من که از پی بردن به این حقیقت وحشتناک سخت ناراحت بودم ، تصمیم گرفتم صورت را محو بکشم و چشم ها را عادی . دفعه ی بعد فهمیدم چشم ها را نمیشود عادی هم کشید و آخرین بار می خواستم از عکسی استفاده کنم که از آن متنفر بودم و در آن عکس ، او داشت به جای دیگری نگاه می کرد غیر از من . هرچند که من روبرویش بودم . اما باز هم شکست خوردم چون نمی خواستم تابلوی پلیدی باشد ولی می شد . تحمل دیدن این همه وقاحت برایم آسان نبود برای همین با قلموی بزرگی رنگ مشکی را به همه جای تابلو کشیدم که نابودش کنم . قلمو از دستم روی کفش افتاده بود . گفتم :" از وقتی رفتی دیگه نه تونستم بنویسم ، نه تونستم نقاشی بکشم نه تونستم ذرت مکزیکی بخورم ."حرف خوبی بود . اگر نمی توانستم نقاشی کنم پس رنگ روی کفشم به چه دلیل بود ؟! اما او بهتر جواب داد:" الان که فصل ذرت خوردن نیست !"برایش قضیه ی چشم ها را توضیح دادم .

- "فکر می کنی خیلی رمانتیکه این حرفت ؟" جواب ندادم .

- "ژست هنرمندا رو نگیر . اصلا بهت نمیاد."

نمیگرفتم . به مراتب از من بهتر بود . اما این عکس العمل دقیقا همان چیزی بود که باعث شد از هم جدا شویم . یعنی او هیچ وقت تلاش نمی کرد من را بفهمد . فقط سعی می کرد از من ایراد بگیرد . با یک آدم به بزرگی چند سال ایراد و اشکال هم که نمیشد زندگی کرد . در نتیجه بجای اینکه سعی کند کمی از زاویه دید من خودش را ببیند و مبهوت شود ، ترجیح داد طلاقم دهد چون کار راحت تری بود .در عوض من هم هیچ وقت نفهمیدم چرا عاشق من است ؟ از اینکه فکر کنم ظاهرم را فقط دوست دارد عذاب می کشیدم . او دلیل نمی تراشید و من بیشتر شک می کردم . الان از درد تردید خلاص شده ام . یقین دارم دروغ می گوید و دوستم ندارد .

- "برنداری از امروزمون داستان سر هم کنی ."

بی فایده بود . همین الانش داستان درست شده بود .دلم می خواست شروع کنم به حرف های کسل کننده زدن . از عشق جدیدش بپرسم و اعصابش را خرد کنم . گلایه های بی تاثیر بکنم و اشک های بی خریدار بریزم و او فقط سکوت کند . اما جایش نبود . باید سوار اتوبوس می شدیم . کیف دستی ام را گرفت تا چادرم را راحت بگیرم .

وقتی رسیدیم خانواده اش باز هم از حضور من تعجب کردند . ما خودمان هم از رابطه مان تعجب می کردیم . کدام زوجی چند وقت بعد از طلاقشان چند روز را عاشقانه با هم می گذراندند؟ این ها اتفاقاتی بود که توضیحی نداشت .ابراز علاقه ای در کار نبود . منتهی او فقط دوست داشتن من را باور داشت . می خواست قسمتی از صورتش را جراحی کند و من نمی توانستم نزدیکش نباشم . قبل از عمل دستش را گرفتم و پرسیدم :"دستاتو میگیره؟" با سر اشاره کرد که یعنی آره . توی دلم فحش دادم و راهی اش کردم .

تقریبا ، دو هفته ی بعد ، توی وبلاگش در مورد من نوشت . عنوانش این بود : "کفش هایش"

انگار که برایم نوشته باشد : "چشم هایش"

کامنت گذاشتم و گفتم :

"دلم ، باور می خواهد...به قدر مرگ ."


احوالات خوش

اینجانب آستیاژ ، نویسنده ی این وبلاگ مرده ، خبر سلامتی خودم را در خوابگاه اعلام می دارم .  دوستان و رفقا نگران نباشند ما داریم اینجا زندگی می کنیم یه جورایی .

هر روز از شنبه تا پنج شنبه هفت و نیم صبح کلاس داریم تا ده و نیم . و تصور کنید ماه رمضانی چه مشقتی را تحمل می کنیم ! بقیه روز را کتاب می خوانم ، زبان می خوانم ، حافظ و قرآن حفظ می کنم ، ماه عسل می بینم و شب ها هم درس و انجام تکالیف و سریال . و نه آبکی های تلویزیون . چند روز گذشته مرتب در این فکر بودم که دوستانی ندارم که جویای حالم باشند و فقط منم که ارتباط برقرار می کنم ولی سخت در اشتباه بودم  . مرسی بچه ها .

فضای اتاق بد نیست ولی هم اتاقی ای دارم که تمام وجودش موج منفی است . و اصلا در نظر بگیرید انگیزه اش از ترم تابستان گرفتن فقط و فقط  دیدن پسری است که آرزوی ازدواج با او را دارد و بد ماجرا اینکه همه می دانیم دختر سرکار است و پسر اصلا محلش نمی گذارد اما دختر می گوید که اگر جدا شوند حتما می میرد . خلاصه خیلی ساده است دخترک . آنقدر از زمین و زمان ایراد می گیرد و  نا امید و معترض و بی حال است که همه مان را کلافه کرده و کلا مدتی است من هم افکار منفی سراغم می آیند..و توی کله ام یک خبرهایی می شود که مدتها تلاش کرده بودم از بین ببرمشان .

دانشگاه ــ واقعا می گویم ــ عالی است و هرچند اوضاع خوابگاه روبراه نیست ولی می ارزید سختی اش را تحمل کنیم و دانشگاه بهشتی را از نزدیک لمس . دو استاد گرانقدر باسواد خوش اخلاق داریم که نمی دانم اگر نبودند این ترم چه اتفاقی برای من می افتاد .همان طور که می دانید من از بابت احوالات اوتیسمی ای که دارم با محیط و آدم های جدید به سختی کنار می آیم و تعجبم از این است که چرا تا حالا به خاطر این موضوع ناخوش نشدم . البته متوجه شدم به دلیل اینکه خیالم از بابت زود تمام شدن این شرایط راحت است بهتر توانسته ام با بچه ها اخت شوم و آن ترس مسخره ای که نمی گذارد به آدم ها اعتماد کنم تا حدودی نمود خود را از دست داده است .

روز اولی که رسیدم خوابگاه با آنکه له شده بودم و خیلی خسته بودم ولی از خوابگاه بیرون زدم و راه افتادم که منطقه را شناسایی کنم و کمی خیالم راحت شود . قدر خوابگاه خودم را همان روز اول فهمیدم . اینجا دیگر زیادی بالاشهر است .