آتش بگیر تا بدانی چه می کشم ، احساس سوختن به تماشا نمی شود
برای من که این روز ها دارم نوع جدیدی از زندگی را تجربه می کنم ، مطمئنا مانند قبل به امورات روزانه رسیدن کار مشکلی باید باشد . برای من الان حتی مسواک زدن هم جدید است ، من دیگر هیچ کاری را نمی توانم مانند گذشته انجام دهم . نمی توانم مانند گذشته بخوابم ، خواب ببینم ، بیدار شوم ، غذا بخورم و حتی عبادت کنم . همه چیز رنگ دیگری دارد . و نه خاکستری که رنگ مورد علاقه ام بود که یک رنگین کمان هفت رنگ . من جور دیگری می خندم ، جور دیگری ناراحت می شوم . دارم مدل دیگری درس می خوانم ، مدل دیگری شاید حرف میزنم . احساس می کنم صدایم تغییر کرده ، از آن اعتماد بنفس های گذشته خبری نیست ، اما این طوری آرامش بیشتری دارم . گفتم آرامش . من خیلی آرام شدم . آن قدر که از ناراحتی قلبم از حرکت می ایستد ولی قطره ای اشک نمی ریزم . اصلا منظورم آن ناراحتی ای نیست که قبلا بود . الان این وضعیت همه چیزش برای من خوشحالی است . من دیگر غمگین نیستم . فقط همین .
می گویند از وبلاگت پیداست که عوض شدی . می گویند قبلا غمگین بودی . می گویند چطورید با هم ؟ من جوابی جز یک لبخند ندارم . راست می گویند ؟ خب بگویند . متین می گفت من خیلی چیز ها را نتوانستم عوض کنم ....
دلم می خواهد پشت تلفن دوست داشتنت را فریاد بزنم . می خواهم همه بدانند تو با من چکار کردی . با من ، با احساسم ، با فکرم ، با روحم . حرف از روح هنوز کمی زود است . نخند . زود است خب .
گفتی دو درجه ؟ تو روی صد درجه حساب کن .
اصلا بیا ببینیم کی زودتر خاکستر می شود .
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۳ ساعت 1:30 PM توسط آستیاژ
|