این همه تنهایی را بغل می کنم و به استقبال زمستان می روم . برای من زمستان یعنی همه چیز . و همه چیز از خودم واجبتر می شود . این خصومت ها و خود درگیری هایم را می گذارم به حساب گذشته . حالا که دست از سر من برنمی دارد دستش را می گیرم و با خودم می برمش به زمستان . به هوای نیمه روشن و کتاب خواندن های از سر دلتنگی . به فکر های دور و دراز و چشم دوختن های بی اساس . کسی نباشد سراغی از احوال ِ من بگیرد و من پیاده روی کنم و با دوستانم که همه شان درختند حرف بزنم . رنگ های شاد بپوشم و بچه باشم و نترسم از شکست های پیش رویم . منتظر هیچ چیز که نباشی همه چیز آسان می شود .
این بند را دیشب نوشتم . الان که دوباره خواندمش به خودم خندیدم . من باشم و انتظار چیزی را نداشته باشم ؟ کسی هست از خیال بافی ها و آرزو های دور و دراز من چیزی بداند ؟ نیست . این مسائل همه آدم ها را بهم شبیه می کند . و من از تکرار خسته نمی شوم . قلب من دارد سنگ می شود مردم . مچاله شده . من آدم این جور زندگی کردن نیستم . تنهایی را بغل کنم و بروم توی دل زمستان ؟ چی من را این شکلی هوایی کرد ؟ من نباید این مدلی باشم . اصلا من یادم رفته مدلم چه شکلی بوده . دیشب خواندم :
هرگز نترس ......
من ترسیدم . من بغض دارم . من خیلی ترسیدم . خیلی .