حرف ها زیاد بودند و آدم ها کم

زخم ها همه برای من است . من که از پا افتاده ام . من که از بلندی صخره ی تمنا کردن سقوط کرده ام و هوا را پیدا نمیکنم برای نفس کشیدن . گاومیش ها مرده اند . من برای این همه گاومیش چطور عزاداری کنم ؟ من از چیزی که نمی دانم و نمی خواهم می رسم به درد کشیدن از چیزهایی که می بینم و می ترسم ازشان . تا حالا با ترس تنها شده ای ؟ اصلا تا به حال تنها شده ای ؟ صداهایت را جمع کرده ام پیش خودم . توی تنهایی کلمات تواند که ردیف می شوند و خانه می سازند برایم . زخم های من را ببین . درد من فقط درد من نیست . نمی شود باشد . این انصاف نیست و خودت هم می دانی . گفتم آدم ها کم اند . کاش تو کم نبودی . صداهایت یک روزی تمام می شوند . من هم . صدای تازه ، زخم تازه می زاید . زخم من نباش . درد من نباش . که این تن خسته و رنجور ، تا یک جایی توان ایستادن دارد . نمی خواهم برای تو باشم . نمی خواهم ولی انصاف نیست درد فقط از آن من باشد. کاش من نبودم . کاش تو نبودی و کاش روز آخر دنیا قبل از تمام شدن من برسد که زخم ها همه برای من است.

از یک جایی به بعد ، حتی تسلیت هم نمی خواهیم . از یک جایی به بعد ، کنج خانه هایمان را برای نشستن ، گریستن ، چنگ زدن به این و به آن انتخاب میکنیم و انتظار شانه های هیچ کس را نداریم . از یک جایی به بعد ، نفس در سینه مان حبس نمیشود ، فقط راهی پیدا نمیکند به بالا . این بغض های لعنتی ، این آه های کشدار ، این هوای عجیب ، این زمانه ی غلط ، این زمین نامهربان ... این زخم های عمیق . به عمق نبودن عزیزمان . این ها یک روزی ما را می کشند . روزی که دور نیست . از یک جایی به بعد حرفی نداریم . تلفن نمی زنیم . چیزی برای گفتن نداریم . احوالی نداریم . یاری نداریم . مادر نداریم . پدر حتی . از یک جایی به بعد خاطرات خوب ، مثل خواب و خیال در نظرمان می آیند و می گویند ما واقعی نیستیم . ما را خواب دیده بودید . ما اتفاق نیفتادیم . و ما حتی اشکی نداریم برای ریختن . 
حالا دیگر هیچ چیز عجیب نیست . از وقتی مرگ همسایه مان شده ، از وقتی همخانه و همسفره مان شده دیگر هیچ چیز عجیب نیست . حالا به حضورش عادت میکنیم . می گذاریم از هم جدایمان کند . می گذاریم دستمان را بگیرد و نگذارد دست کسی را بگیریم . میگذاریم در جانمان نفوذ کند . کنارمان بنشیند . حرف توی دهانمان بگذارد . می گذاریم عزیزانمان را ببرد . از یک جایی به بعد ، حتی تقلا دیگر معنی ندارد . گریه معنی ندارد . هیچ چیز ... خدای من .

به وقت نیمه شب . تنهاترین عزادار می شوم . بی شانه ترین ، بی گریه ترین ، بی یارترین .برای مادر چشمه های کودکی ام ، مادر زلالی و پاکی مینویسم . مرگ فقط سراغ جانهایمان نیامده . مرگ همه چیز را با خود برده است . همه چیز حتی کلماتمان را . 
از  یک جایی به بعد حتی تسلیت هم نمی خواهیم .

قدم اول

مسلما برای دوباره نوشتن اینجا را انتخاب نمیکنم . هر چند آرزو داشتم کسانی بودند که میخواندند . و حتی به من خبر میدادند . آرزو داشتم حتی میدیدمشان ، روزی ، غروبی ، در شلوغی خیابانی ، یا خلوتی ِ کافه ای روشن . و لبخند میزدیم . و می توانستیم همان لحظه زمان را متوقف کنیم و با هم چای بخوریم . قدم بزنیم . و هی بپرسیم چه میکنی روزگارت را . اسم بچه ها را بپرسیم و از شکست های شغلی مان برای هم بگوییم . و بعد خداحافظی کنیم و تمام . باز هم جدا شویم از فضای نامتعارفی که بودیم . و خیالمان راحت باشد که زندگی این طوری بهتر است . زندگی با برنامه های آخر هفته و بی خوابی ها و و دلتنگی ها بدون نوشته ای کوتاه در مورد فکر های درهممان . زندگی این طوری بهتر است . در بی خبری . در بی شعری . در بی داستانی .
تصنیف یاد گرفتن کار ما نبود . اینجا هم تخته شود بهتر است . 

گفت :"احمد گاهی که می آید رشت به من سر می زند ولی یک چیز یادت باشد، ما را همیشه از دور ببینید. به ما نزدیک نشوید. هر کدام از ما عوالمی داریم که برای شما آشنا نیست و ممکن است توی ذوقتان بخورد. شما تصویری از ما دارید که با خواندن کتاب های ما و شعرهای ما شکل گرفته، وقتی نزدیک مان می شوید خود واقعی مان با آن چیزی که در کتاب هایمان خوانده اید یکی نیست و دلزده می شوید."

کوروش رنجبر ، داستان همشهری ، شماره 91

خب ، دلم نیامد این لحظه را ثبت نکنم . می آید و کنارم می نشیند ، همان طوری که خیلی دوست دارم ، آرام ، خواب آلود ، خسته . اسمم را صدا می زند و می پرسد چکار می کنم . آخ از این همه سوال تو ! فدایت شوم . سرش را می گذارد روی پایم و می خوابد . شکر بخاطر این همه نعمت برای بنده ناچیزت .

میگم تو دلت برای من تنگ نشده ؟ میگه نه . میگم یعنی دلت تنگ نشده ؟ میگه نه . سرمو بلند میکنم و میگم یعنی واقعا دلت تنگ نشده ؟ میگه نه . خیلی راحت . خیلی ریلکس . به آدمای این جوری حسودیم میشه . چرا من اینجوریم ؟ چرا این جوری شدم ؟ به من چی میگن ؟ مهرطلب ؟ خدا کنه همین باشه چیز بدتری نباشه . به هر حال پوست کلفتمو می کشم دورم و میشینم داستان می خونم . می رم تو حال و هوای استانبول . چقدر خوب میشد اگه منم می تونستم از خودم فرار کنم . فعلا که نمی تونم . باید مسئله ی لیوان آبی و قرمز رو حل کنم . خدایا من چرا اینقدر تنهام ؟ کسی نیست یه راه حل به من بده من بتونم این مسئله ی لیوان رو حل کنم ؟ نیست. 

بلاگفا . شاید بخونی این و . خواهش میکنم تعطیل نشو . خواهش میکنم بمون . تو آخرین جایی هستی که برای من مونده . 

اون كسي كه بايد بخونه،نميخونه.

اون كسي كه بايد بفهمه، نميفهمه.

اون كسي كه بايد حرف بزنه،حرف نميزنه.

اون كسي بايد ببينه،نميبينه.

در نهايت تغيير نميكنه وضعيت.همينه كه هست.