از یک جایی به بعد ، حتی تسلیت هم نمی خواهیم . از یک جایی به بعد ، کنج خانه هایمان را برای نشستن ، گریستن ، چنگ زدن به این و به آن انتخاب میکنیم و انتظار شانه های هیچ کس را نداریم . از یک جایی به بعد ، نفس در سینه مان حبس نمیشود ، فقط راهی پیدا نمیکند به بالا . این بغض های لعنتی ، این آه های کشدار ، این هوای عجیب ، این زمانه ی غلط ، این زمین نامهربان ... این زخم های عمیق . به عمق نبودن عزیزمان . این ها یک روزی ما را می کشند . روزی که دور نیست . از یک جایی به بعد حرفی نداریم . تلفن نمی زنیم . چیزی برای گفتن نداریم . احوالی نداریم . یاری نداریم . مادر نداریم . پدر حتی . از یک جایی به بعد خاطرات خوب ، مثل خواب و خیال در نظرمان می آیند و می گویند ما واقعی نیستیم . ما را خواب دیده بودید . ما اتفاق نیفتادیم . و ما حتی اشکی نداریم برای ریختن . 
حالا دیگر هیچ چیز عجیب نیست . از وقتی مرگ همسایه مان شده ، از وقتی همخانه و همسفره مان شده دیگر هیچ چیز عجیب نیست . حالا به حضورش عادت میکنیم . می گذاریم از هم جدایمان کند . می گذاریم دستمان را بگیرد و نگذارد دست کسی را بگیریم . میگذاریم در جانمان نفوذ کند . کنارمان بنشیند . حرف توی دهانمان بگذارد . می گذاریم عزیزانمان را ببرد . از یک جایی به بعد ، حتی تقلا دیگر معنی ندارد . گریه معنی ندارد . هیچ چیز ... خدای من .

به وقت نیمه شب . تنهاترین عزادار می شوم . بی شانه ترین ، بی گریه ترین ، بی یارترین .برای مادر چشمه های کودکی ام ، مادر زلالی و پاکی مینویسم . مرگ فقط سراغ جانهایمان نیامده . مرگ همه چیز را با خود برده است . همه چیز حتی کلماتمان را . 
از  یک جایی به بعد حتی تسلیت هم نمی خواهیم .