من هنوز باور نمی کنم که رفته باشی . یعنی همین الان که با تو حرف می زنم ، عکست را گذاشته ام کنار مانیتور و تو را نگاه می کنم . به دست هایت نگاه می کنم که انگار دارند با تسبیح ذکر می گویند ولی تسبیحی در کار نیست . به نگاهت که رو به دوربین نیست و سمت راستت ، که می شود سمت چپ من را نگاه می کنی . به لبخندت . که خیلی روشن است . که انگار تمام نور فضای سبز دور و برت از لبخند تو باشد و راست بودن ِ قامت ِ درخت های پشت ِ سرت از اطمینان ِ چشم های تو باشد . صفحه ی گوشی ام خاموش می شود و غده های اشکی ِ چشمان ِ من روشن . من شاید خیلی شبیه تو باشم . شاید بیشتر از بقیه ، بتوانم بروم جلوی ِ آینه و تو را ببینم . نمی دانم .من هنوز باور نمی کنم رفته باشی . مثل مریم . که امشب به من گفت باور نمی کند پدربزرگش رفته باشد .

من نشسته بودم و فقط تو را می دیدم . تو را می دیدم که از در می آمدی داخل ، همیشه یک چیزی دستت بود . همیشه هدفی داشتی ، می خواستی کاری را انجام دهی و یا پایان دهی . با چشمان همیشه نگرانت خانه را یک نظر نگاه می کردی . ذهنت مشغول بود . می رفتی دنبال کارهایت و من می دانستم همیشه به کمک کسی نیاز داری ، اما کسی را نداری . تو را می دیدم که پشت به من ظرف می شستی . از شستنشان خسته نمی شدی ؟ تو را توی اتاق ، کنار کمد دیواری می دیدم . تو را می دیدم که سامان می دادی . که کاری را درست می کردی . تو را می دیدم که نماز می خواندی .

راستش را بخواهی هیچ دلم برای مراسم ختمت تنگ نشده بود که بخواهم برای چهل روز ِ نبودنت هم آنجا باشم . اما می دانی مهربان من ، دنیا جایی نیست که آدم خیلی حق انتخاب داشته باشد . من تمام مدت برای صدایت گریه می کردم . برای اینکه صدایت را می شنیدم اما خودت را نمی دیدم . من خیلی صحنه ها را دیدم که اگر بودی ، دیدن ِ یکیشان را تاب نمی آوردی . من تنها شدن خیلی ها را دیدم . بی مادر شدن خیلی ها . غم از همه چیز سنگین تر بود . از همه چیز بی رحم تر بود . من هنوز باور نمی کنم رفته باشی . من می خواهم تو را در ایوان خانه ببینم . می خواهم تو را ببینم که داری تعریف می کنی . حرف می زنی . من راستش فقط قدری صدایت را می خواهم ...

رفتن ِ تو ، خیلی چیزها را عوض کرد . باعث شد به خیلی اتفاقات فکر کنم . رفتن ِ تو ، شاید یک جوری بعضی ها را بیدار کرد و تکلیف بعضی ها را مشخص و بعضی ها هم نا مشخص . نه . نمی خواهم از پدربزرگ بنویسم . 

یعنی من اصلا بلد نیستم بنویسم . زهرا می تواند . ببین :

 "هر روز با امیدی غیر عادی صفحه وبت را باز میکنم. که شاید نوشته باشی،درباره هرچیزی. و امیدم را همانجا زیرکیبورد خاک میکنم و میروم و بدان که من ماهیگیری نیستم که به خاطر هوای بد، شانس صید پری دریایی را از دست بدهد . 
بازی زندگی جریان دارد، حتی اگر کسی زود تر ببرد، افراد باقی مانده باید بازی کنند. این جزء قوانین بازی است.
او بُرد. حالا سر جای راحتش لم داده و باغرور و خشنودی به بازی ماهرانه و عاقلانه بعضی هایمان، و با تاسف به بازی نسبتا افتضاح برخی دیگر می نگرد.
من جزء دسته اولم. دیوانه نمیشوم از این که او بُرده و آرام و راحت را بر خودم حرام نمیکنم. زانوی غم بغل نمیگیرم و غش نمیکنم. منطقی فکر میکنم و عاقلانه گریه میکنم.
دوست ندارم کسی فکر کند بی احساسم یا از این واقعه در حد خودم فهم دارم یا آنقدر سرخوشم که کلا درکی از این قضیه ندارم. به عکس، احتمالا خیلی بیشتر از شما می فهمم. حداقل این را میفهمم که این ماجرا خیلی فراتر از تحمل من است. برایم راحتتر است که باور کنم آن پیرزنی که کنارم خم شده بود و ظرف ها را مرتب میکرد او بوده من طبق معمول کوچکترین توجهی ، کوچکترین توجهی به او نکنم و این«کوچکترین توجه» است که از درون مرا در خودش حل میکند..."

 

مادربزرگ . این ها را ول کن . کی می آیی به خوابم ؟