بیگانگی
من با بعضی چیزها در زندگی ام مشکل دارم . یعنی شاید آنها با من مشکل دارند ، مثل عنوان . که همیشه اول نوشته ها باید عنوان بنویسی اما در اصل وقتی هنوز چیزی ننوشته ای از کجا می دانی چه عنوانی مناسب است ؟ یادش بخیر به ما موضوع انشا می گفتند . راحت ترین کار دنیا برایم ، صحبت در مورد موضوع انشا بود . بعضی وقتها انشا را سر کلاس می نوشتم ، و همیشه هم کم و بیش موفق بودم . کسی نیست برای وبلاگ من عنوان تهیه کند ؟ البته این جزء کوچکترین مشکلات من است . اصلی ترین مسئله ی این روزهایم ، قضیه ی این شبکه های اجتماعی است . من سعی کردم وارد این شبکه ها بشوم ، اکانت ساختم ، دوستان را اد کردم ، اما نتوانستم . فکر کنم به پورسرخ گفتم که اینجا (فیس بوک) جای ترسناکی است . او هم تایید کرد . اما مثل اینکه خیلی ها با این فضا مشکلی ندارند . گاهی اوقات چکشان می کنم . خیلی سخت است . همه چیز را لایک می کنند . از والیبال گرفته تا پارک رفتن و کافی شاپ رفتن و فلان تئاتر و تحلیل ها و ویدئوها و خندیدن ها و ... انگار همه شادند . همه خوشحال اند . اگر هم نیستند ، خودشان می خواهند که نباشند . البته من دوست دارم آدم ها را شاد ببینم . خب من خودم هم غمگین نیستم . ولی یعنی همیشه ؟ کسی نیست لب هایش ترک خورده باشد و زیر چشمش گود افتاده باشد و ابروهایش را بر نداشته باشد ؟ چرا کسی عکس واقعی ، از زندگی واقعی نمی گذارد ؟ چرا همیشه بهترین حالت ؟ خوشگل ترین ؟ شاید درستش هم همین است و من نمی فهمم . به شبکه های اجتماعی که فکر می کنم ، واقعا مبهوت می مانم . عقب مانده ام ؟ با تکنولوژی روز بیگانه ام ؟ آدم سطح پایین و بی کلاسی هستم ؟ خب نه . معلوم است که نیستم . اگر کسی اینستاگرام نداشت ، معنی اش این نیست که زندگی نمی کند . تفریح نمی رود . خوشگل نیست . فقط دوست ندارد هی اعلام وجود کند . ارتباط این شکلی را دوست ندارد . دوست ندارد زندگی اش را مثل یک تایم لاین نشان بدهند و تمام . بله من هم مثل بقیه آدم ها دوست ندارم از یاد بروم . اما یعنی راهش همین است ؟ اینکه از خودت رد بگذاری توی اینترنت ؟ خداراشکر کسی دیگر وبلاگ نمی خواند . کم شده اند وبلاگ خوان ها . وبلاگ نویس های خوب . کسی حوصله خواندن پست طولانی ندارد . در عوض همه دوست دارند عکس های دختران جوان و زیبا را ببینند که موهایشان را آشفته کرده اند و خط چشم مشکی بلند کشیده اند .
بعضی وقت ها با خودم می گویم اشتباه می کنم . همه از هم خبر دارند . همه انگار باهمند . اتفاقات زیادی آن بیرون در حال وقوع است که تو نمی دانی . اطلاعات زیادی وجود دارند که تو هرگز به آنها نمی رسی ، مگر آنکه خودت را بیندازی توی اینستا و توییتر و فیس بوک . اما اگر همه ی این باخبری ها ، خودش به نوعی یک بی خبری محض باشد چه ؟ شاید این طور نیست . من از چیزی عقب نمانده ام . خبری نیست و فقط مردم دارند جاهایی می روند که من نمی روم . خب . من هم جاهایی می روم که آن ها نمی دانند . نمی فهمند .
تنهایی ؟ نه . اسم این یکی را می گذارم رستگاری .
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴ ساعت 3:16 PM توسط آستیاژ
|