"سایت افق ازتاریخ .... به مدت سه روز از پذیرش دانشجو به دلیل ..." بقیه اش را نمی خوانم و گیت را ترک می کنم . دیگر به من ربطی ندارد که سایت افق چند روز تعطیل می شود . دماغم را می کشم بالا ، و برای بار هزارم برنامه ی امروز و فردایم را مرورمی کنم . می روم والیبال ، از آنجا می آیم خوابگاه ، می خوابم ، صبح می روم کلاس خرازان ، از آنجا می روم ونک ، برمی گردم ، ترمه نهار می خورم ، می روم کلاس منیژه و از آنجا می دوم طرف کرج . این ها توی ذهنم مدام مرور می شوند بلکه کم شوند ، زود بگذرند یا حداقل آسان تر شوند . نمی شوند . دماغم را می کشم بالا و به استاد سلام می کنم . انصاف نیست من اینجا باشم . هر جور فکر می کنم انصاف نیست . 

"چه فیلمی ببینیم ؟" نمی دانم . دیگر نمی دانم . مسئولیت فیلم با من نیست . من با بقیه همراه می شوم . RED را ببینیم ؟ ببینیم خب . چه فرقی می کند . شاید کمی الکی هیجان دارم . سعی می کنم خوش بگذرانم . اما حواسم بیشتر به فرداست . به اینکه بروم آباژور را بخرم ، بگذارم توی اتاق . زنگ می زند . "فردا می ریم شمال . کاری پیش اومده ." خوشحال می شوم . شب ، صبح نمی شود . 

"کلاس استاد خرازان در تاریخ ..... تشکیل نمی گردد" . خشکم می زند . دیشب چرا خوابگاه ماندم ؟ که RED را ببینم ؟ شاید . "نمیریم شمال ، کنسل شد."

خانه سفید نمی روم . آباژور نمی خرم . می پرم توی تاکسی کرج و کلاس منیژه را هم نمی روم .

دل من جای دیگری ، کنار لبخند اناری ِ توست .