میگم تو دلت برای من تنگ نشده ؟ میگه نه . میگم یعنی دلت تنگ نشده ؟ میگه نه . سرمو بلند میکنم و میگم یعنی واقعا دلت تنگ نشده ؟ میگه نه . خیلی راحت . خیلی ریلکس . به آدمای این جوری حسودیم میشه . چرا من اینجوریم ؟ چرا این جوری شدم ؟ به من چی میگن ؟ مهرطلب ؟ خدا کنه همین باشه چیز بدتری نباشه . به هر حال پوست کلفتمو می کشم دورم و میشینم داستان می خونم . می رم تو حال و هوای استانبول . چقدر خوب میشد اگه منم می تونستم از خودم فرار کنم . فعلا که نمی تونم . باید مسئله ی لیوان آبی و قرمز رو حل کنم . خدایا من چرا اینقدر تنهام ؟ کسی نیست یه راه حل به من بده من بتونم این مسئله ی لیوان رو حل کنم ؟ نیست.
بلاگفا . شاید بخونی این و . خواهش میکنم تعطیل نشو . خواهش میکنم بمون . تو آخرین جایی هستی که برای من مونده .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 11:20 PM توسط آستیاژ
|