به لحظه ی عجیب تیک زدن که می رسم ، تازه به فکر می افتم که انتخاب هایم چرا اینقدر محدود شده اند . یعنی آدم هر چه بیشتر بخواند انگار سخت گیرتر می شود . این را قبلا هم می دانستم و برای اینکه لذت خواندن را از دست ندهم مدتی است که خیلی کم میخوانم . اما انگار این پرهیز تاثیری ندارد . فقط امیدوارم مسیرم درست باشد .

و سه شنبه

به تخت خالی پسرم نگاه می کنم و به ساکی که بسته ام . شب است و آدامس می جوم و داستانی از موراکامی می خوانم . آخر تو به این گنده ای ، این چه داستانی است نوشته ای ؟! دو روز پیش هم داستانی خواندم که مرده یک زن باردار را می انداخت توی آب . تند تند تشنه ام می شد و بلند می شدم آب می خوردم . آدامس را می اندازم توی سطل . داستان جالب می شود . تا یک ذره پهلوهایم درد می گیرند ذوق می کنم . اما نه . وقتش نیست . چرا خودم را گول بزنم ؟ این بچه تقدیر دیگری دارد . و اصلا هر روزی که به دنیا آمد ، همان می شود تولد خودم . چون من آن تولدی را می خواهم که سال هاست پی اش می کردم . که شب ها و روزهای مهم سال از خدا خواستمش . می خواهم از نو متولد شوم . و چقدر سخت است اگر کسی 24 ساله متولد شود . آنوقت نگران تمام رفتارها و گفتارها و قدم هایش است . داستان شگفت زده ام می کند . به گنده ها می شود اعتماد کرد .