حرف ها زیاد بودند و آدم ها کم
زخم ها همه برای من است . من که از پا افتاده ام . من که از بلندی صخره ی تمنا کردن سقوط کرده ام و هوا را پیدا نمیکنم برای نفس کشیدن . گاومیش ها مرده اند . من برای این همه گاومیش چطور عزاداری کنم ؟ من از چیزی که نمی دانم و نمی خواهم می رسم به درد کشیدن از چیزهایی که می بینم و می ترسم ازشان . تا حالا با ترس تنها شده ای ؟ اصلا تا به حال تنها شده ای ؟ صداهایت را جمع کرده ام پیش خودم . توی تنهایی کلمات تواند که ردیف می شوند و خانه می سازند برایم . زخم های من را ببین . درد من فقط درد من نیست . نمی شود باشد . این انصاف نیست و خودت هم می دانی . گفتم آدم ها کم اند . کاش تو کم نبودی . صداهایت یک روزی تمام می شوند . من هم . صدای تازه ، زخم تازه می زاید . زخم من نباش . درد من نباش . که این تن خسته و رنجور ، تا یک جایی توان ایستادن دارد . نمی خواهم برای تو باشم . نمی خواهم ولی انصاف نیست درد فقط از آن من باشد. کاش من نبودم . کاش تو نبودی و کاش روز آخر دنیا قبل از تمام شدن من برسد که زخم ها همه برای من است.