سرمو گذاشتم روی دستم ، دستمو تکیه دادم به نیمکت . سرد و خیس بود . نفس عمیقی کشید و پاهاشو انداخت روی هم . دست به سینه شد و گفت : "خیلی سرد شده ." می خواست من اخم نکنم . ولی دست خودم نبود . "به این هوا می گن دونفره !" بازم جواب ندادم . "برگردیم؟"

پلک زدم تا اشکم بچکه . برای بار هزارم گفتم : "بالاخره دلش تنگ میشه ."