و من چقدر ساده ام ...
دو اینکه تو دانشگاه یه نیمچه مراسم گرفتند برای قیصر .... حالا منم رفتم کنار یکی از بچه های تئاتر نشستم و دوتایی زار زار گریه کردیم . میلاد عرفانپور و سیار و مودب و داوودی و چند نفر دیگه هم بودن . به یاد موندنی شد .
سه اینکه زده به سرم . دیوانه شدم اصلن . تو حال خودم نیستم . پریروز یکی از نزدیک ترین آدمای زندگیم بهم گفت من این همه با تو بودم ولی الان به جرئت می گم عجیب ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم .
نمی دونم چرا هر چی آدما بیشتر بهم نزدیک میشن کمتر منو می فهمن . تقصیر کسی نیست . فقط مشکل اینجاست احساس تنهایی باعث میشه روان آدم مختل بشه . برای دیگران غیر قبل پیش بینی بودن اشکال نداره ولی وقتی خودتم نتونی خودتو پیش بینی کنی اوضاع بهم می ریزه .
چهار نداریم .
پنج اینکه اینا رو هفته ی پیش نوشته بودم .
شش اینکه امسال توفیق داشتم در مراسم هیئت رزمندگان اسلام شرکت کنم و باید بگم فوق العاده بود . سال های قبل چرا نمیرفتم اونجا ؟! نمیدونم .
هفت رو تقدیم می کنم به دوست عزیز تر از جانم . ای کاش مناسبت های زندگیم اینقدر برام تلخ نبود . منتظر زمستونم ...
امروز بابا طبق معمول توصیه جالبی کرد . بهم گفت همین طوری و مثل کتاب خوندن عادی مقتل نخونم . دلایل رو نمی گم .
آخرشم اینکه دعا کنید بتونم از پس بعضی افراد تو دانشگاه بربیام ...