یک اینکه ویندوز لپ تاپ به فنا رفته و دادمش علی ببینم چکارش می کنه . خوشحالم که متوجه شدم بهش معتاد نیستم و دلبستگی زیادی بش ندارم . وقتی زنده ام یعنی همین دیگه !

دو اینکه تو دانشگاه یه نیمچه مراسم گرفتند برای قیصر .... حالا منم رفتم کنار یکی از بچه های تئاتر نشستم و دوتایی زار زار گریه کردیم . میلاد عرفانپور و سیار و مودب و داوودی و چند نفر دیگه هم بودن . به یاد موندنی شد .

سه اینکه زده به سرم . دیوانه شدم اصلن . تو حال خودم نیستم . پریروز یکی از نزدیک ترین آدمای زندگیم بهم گفت من این همه با تو بودم ولی الان به جرئت می گم عجیب ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم .

نمی دونم چرا هر چی آدما بیشتر بهم نزدیک میشن کمتر منو می فهمن . تقصیر کسی نیست . فقط مشکل اینجاست احساس تنهایی باعث میشه روان آدم مختل بشه . برای دیگران غیر قبل پیش بینی بودن اشکال نداره ولی وقتی خودتم نتونی خودتو پیش بینی کنی اوضاع بهم می ریزه .

چهار نداریم .

پنج اینکه اینا رو هفته ی پیش نوشته بودم .

شش اینکه امسال توفیق داشتم در مراسم هیئت رزمندگان اسلام شرکت کنم و باید بگم فوق العاده بود . سال های قبل چرا نمیرفتم اونجا ؟! نمیدونم . 

هفت رو تقدیم می کنم به دوست عزیز تر از جانم . ای کاش مناسبت های زندگیم اینقدر برام تلخ نبود . منتظر زمستونم ...

امروز بابا طبق معمول توصیه جالبی کرد . بهم گفت همین طوری و مثل کتاب خوندن عادی مقتل نخونم . دلایل رو نمی گم .

آخرشم اینکه دعا کنید بتونم از پس بعضی افراد تو دانشگاه بربیام ...