این هوای سرد و این آسمان ِ گرفته و ابری من را هر سال یاد تو می اندازد . هنوز که هنوز است آسمان ِ آبی ات را فراموش نکرده ام ، کافیست چشم هایم را ببندم و تصورت کنم . خیال ِ من از پشت ِ پنجره ی اتاقم آغاز می شود . همان جایی که می ایستادم و بارش باران را تماشا می کردم . همان جایی که در ِ ورودی ِ خانه معلوم بود و همیشه منتظر ِ عزیزی بودم که از راه برسد . شهر ِ مهربان ِ من بودی و هنوز هم هستی . هر جای ِ دنیا که باشم پاییز و زمستان را با یاد تو سپری می کنم . به یاد برف های دست نخورده ی خیابان های کوچکت ، به یاد آدم های مهربانت ، به یاد سکوتت و این همه رمز و راز سالیان که در دلت نگه داشته بودی و من چقدر تاریخت را دوست دارم . خلوتی و امنیتت را جای دیگری سراغ ندارم . کمبود نگاه مردمانت را ، آرامش ِ ساعت های شلوغی ات را و حتی مسیر های کوتاه ِ تاکسی های خطی ات را در تهران احساس می کنم . من فرزند تو محسوب نمی شوم ، اما خواهر ِ دختران ِ با احساس و صادق و پاک و معصومت شدم و به این دلبستگی ِ خودم می بالم . بغض ِ من را از همین راه ِ دور ببین و دعوتم کن که دلتنگت شدم . من پاییزت را می خواهم ، سرمای دلپذیر زمستانت را می خواهم . من هوای تو را می خواهم ، نهاوند .